راز سخن

حراج عشق

عاشق شدم که پیر کوچه به من پوزخند زد

عاشق شدم که پیر کوچه به من پوزخند زد
می خواست پند دهد که حرف چرند زد
قلبم شکست طعم بد طعنه های او
می گفت می شود دل بشکسته بند زد
می خواست راز عشق مرا بر ملا کند
آنقدر خیره بود سر انجام گند زد
من خسته از نصیحت مردم کلافه ام
بر زخم من کسی نمک زهر پند زد
قیمت گذاشت یار عزیزم دل مرا
در این حراج عشق مرا چوب چند زد
قلبم گریز داشت از او ابتدای کار
زان طرۀ سیاه دلم را کمند زد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.