معجون اشک
مشت جنون به سینۀ دیوار می زنم
مشت جنون به سینۀ دیوار می زنم
دل را به جرم بوالهوسی دار میزنم
برقبلۀ خودم به نماز ایستاده ام
بر غیر دوست نعرۀ انکار می زنم
مطرب بیا و خلوت دل را نگاه کن
در طور عشق خوب خدا تار می زنم
امشب گریست کودک حیران جان من
معجون اشک بر دل بیمار می زنم
طعم تبسم تو لبم را حکایتی است
زیبایی تو را به غزل جار می زنم
عکس تو را به خلوت تصویر می کشم
قاب تو را به سینۀ دیوار می زنم
امشب به جان دل که در خانۀ تو را
در شهر خواب کوچۀ پندار می زنم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.