راز سخن

بام دعا

من پریشانم پریشان زاده ام

من پریشانم پریشان زاده ام
من فریب دوست خورده ام ساده ام
گفته بودی عشق مجنون می کند
هر چه بادا باد پس آماده ام
قصد جانم می کند هر شب فراق
خون بهای خویش را من داده ام
از ریا خالیست باور کن عزیز
سجده ام ، پیشانی ام ، سجاده ام
حال دشواریست بغضم در گلو
وقتی از بام دعا افتاده ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.