راز سخن

شمارهٔ ۱۰۲

در فراقت طاقت من گشت طاق

در فراقت طاقت من گشت طاق
مستغاث از جور و بیداد ازفراق
جفت اندوه و فغانم روز و شب
تا بماندَستَم، من از وصل تو طاق
جز خیال تو ندارم هم نشین
جز غمان تو ندارم هم وثاق
خلق عالم شرح نتوانند داد
آنچه من در سینه دارم از فراق
هرچه ممکن بُد بکردم من ولیک
دولت وصلم نیفتاد اتفاق

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.