راز سخن

شمارهٔ ۱۹

جفا کن تا توانی برق من، خرمن نمی‌سوزد

جفا کن تا توانی برق من، خرمن نمی‌سوزد
برین آتش که دامن می‌زنی، دامن نمی‌سوزد
بر گبر و مسلمان سوختم، من آتشم آتش
که پیش هرکه می‌سوزم، دلش بر من نمی‌سوزد
چنان از گریه تر کردم شب هجر تو پیراهن
که گر آتش زنم بر خویش پیراهن نمی‌سوزد
مگر نگرفت خونم دامن پاک ترا، ورنه
چرا از گرمی خون منست دامن نمی‌سوزد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.