راز سخن

شمارهٔ ۳۲

هرگز دل شکسته ما شادمان نبود

هرگز دل شکسته ما شادمان نبود
جور تو بود اگر ستم آسمان نبود
نقش تو در ضمیر نفس چون فرو برم
هرگز نسیم محرم این گلستان نبود
هرجا که بود مرغ دل ما اسیر بود
فرقی میانه قفس و آشیان نبود
شادم که باد خاکم از آن آستانه برد
کاین خاک تیره در خور آن آستان نبود
بردی دل از کنارم و من خوش دلم که دوش
گفتم غم تو با خود و دل در میان نبود
کرد از شکاف سینه دلم، عرض حال خود
تقریر اشتیاق تو کار زبان نبود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.