راز سخن

شمارهٔ ۵۵۶

سحر گهی متفکر نشسته در کنجی

سحر گهی متفکر نشسته در کنجی
بفکر آنکه چرا حال من بد است امسال
ز دیده آب روان و ز سینه آه کشان
ز بهر نعمت دنیا و بهر مال و منال
درین میانه اندیشه ها بدل گفتم
بود که نیک شود خاطر پریشانحال
جواب داد و بگفتا بعهد این مخدوم
ز هی تصور باطل زهی خیال محال

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.