راز سخن

شمارهٔ ٢٢٣

از طبیبی شنیده ام روزی

از طبیبی شنیده ام روزی
کاوستاد بزرگ بود آن مرد
گفت آنرا که در شکم ناگاه
از غذای غلیظ پیچد درد
کر طبیبش معالجی نیکست
چشم او را علاح باید کرد
زانکه چشم وی آن غذای غلیظ
گر همی دید پس چرا میخورد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.