راز سخن

شمارهٔ ١۶۶

مطبخی ایست ناگوار مرا

مطبخی ایست ناگوار مرا
شهره گشته بآش پختن کست
تا بشام از سحر بود بنگی
وز سحر تا بشام باشد مست
هر چه از مایعات یافت بریخت
و آنچه از جامدات جست شکست
گر بقبض آورد عصای کلیم
ور بود سوی ذوالفقارش دست
دایم آنش بود تنور آشاب
اکره الجیش این بود پیوست
بنگر تا بغیر ابن یمین
اینچنین مطبخی کسی را هست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.