راز سخن

شمارهٔ ۴۳

چون بت من بر سمن زلف معنبر شکست

چون بت من بر سمن زلف معنبر شکست
رونق کافور شد قیمت گوهر شکست
بر مه تابان او ابروی همچون هلال
پرده مانی درید خامه آذر شکست
تا بشکر خنده کرد لعل لبش درفشان
رسته پروین گسست رشته گوهر شکست
باد صبا صبحدم بر گل رویش وزید
نازکی او چو دید بر سمن تر شکست
خواست برابر شود با رخ زیباش ماه
مهر رخ او فکند بر مه انور شکست
ماه چو با آفتاب روی در آرد بروی
از پی آن اوفتد کار وی اندر شکست
گر دل ابن یمین بشکند آن نازنین
جانش فدا باد و هست ار شکند ور شکست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.