بخش ۴۱ - تمامی سخن
از درد دلم خبر نداری
از درد دلم خبر نداری
زان فارغی از فغان و زاری
در عشق تو محرمم نسیم است
غم همدم و نالهام ندیم است
آن دم که بنالم از دل تنگ
بس خون بچکانم از دل سنگ
از سوز درون چو برکشم آه
همچون دل شب کنم رخ ماه
خون دل و آه صبحگاهی
این رفت به ماه و آن به ماهی
ای گلبن باغ دلربایی
بگذار طریق بیوفایی
در کینه مپیچ و مهربان شو
بایکدل خویش یکزبان شو
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.