راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۵۹

نگار من که میان بسته‌ام به خدمت او

نگار من که میان بسته‌ام به خدمت او
هزار شکر که مستظهرم به همَّت او
اگرچه در قدمش همچو سایه بی‌قدرم
ز فرق ما مرواد آفتاب دولت او
لبش به دور ازل جرعه‌ای به ما بخشد
نمی‌رود ز مذاقم هنوز لذت او
اگرچه در لبش آب حیات موجود است
بسوخت سینهٔ من زآتش محبت او
بدین قدم نتوانم که راه او پویم
بدین زبان نتوانم شمرد نعمت او
کدام سر که توانم فکند در پایش
کدام دیده که بینا شود به طلعت او
حواله گر به سوی کعبه گر خرابات است
تو دم مزن که برون نیست از مشیَّت او
مراد گوشه‌نشینان نعیم حور و قصور
مراد ما همه او هرکسی و نیّت او
ز یمن موکبش ابن حسام زنده شود
گر اتّفاق گذر افتدش به تربت او

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.