شمارهٔ ۱۰۴۷
تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانی
تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانی
که دستان ساز شد هر بلبلی بر طرف بستانی
نشان از خیمه لیلی در این وادی نمی بینم
کنم مجنون صفت هر روز گر طوف بیابانی
لبت دارد دوای دردم و ناچار میمیرد
مریضی را کز آن عناب بنویسند درمانی
نیاید در خم چوگانشان جز گوی مهر و مه
اگر ترکان بسازند از سر زلف تو چوگانی
کجا این بی بضاعت را شماری از خریداران
کز این زنجیر صد یوسف دراندازی بزندانی
کمانداران زهر سوئی بتیری خسته آهوئی
تو هم تیر مژه داری بساز ای چشم پیکانی
نخواندی گر حدیث زلف او بر غیر در محفل
چرا آشفته پیوسته از این گفته پریشانی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.