شمارهٔ ۹۹۸
در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشستهای
در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشستهای
چهره به دل گشادهای پرده به چشم بستهای
بافته زلف سرکشش در رگ و ریشهام رسن
تا نکنی تصوری کِش ز کمند رَستهای
داغ تو از آرزوی دل زخم زن و نمک بهل
تیر بزن که از خوشی مرهم جانِ خستهای
بسمل تیر عشق را آب ز خنجر آرزوست
دانه چه میدهی دگر ای که پرم شکستهای؟
آشفته زلف دلبرت شاید دام دل شود
تا ز علایق جهان رشته جان گسستهای
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.