راز سخن

شمارهٔ ۹۰۶

رقیب کرده به باغ تو عزم گردیدن

رقیب کرده به باغ تو عزم گردیدن
بود نظاره گلچین برای گلچیدن
میان بلبل و گلچین از آن بود غوغا
که این به غارت و او از برای گل دیدن
اگر چه گفت سخن چین حدیثی از دهنت
ولی به هیچ نباید ز دوست رنجیدن
رسید موکب سلطان عشق عقل بنه
بساط کهنه بباید ز خانه برچیدن
جناب عشق بلند است ای حکیم برو
کجا به وهم توان این قیاس سنجیدن
به غیر خار نیاید به زیر پهلویم
روم به بستر چون بی تو بهر خسبیدن
ز دام تو نتواند گریخت آشفته
که مرغ بسته نیارد ز جای جنبیدن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.