راز سخن

شمارهٔ ۱۵۳

شد زلزله یی، که نیست شد هست زمین

شد زلزله یی، که نیست شد هست زمین
بس سرو روان که گشت پابست زمین
مردم بفغان آمده از دور سپهر
من خاک بسر میکنم از دست زمین

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.