راز سخن

شمارهٔ ۲۰۷

چند روزی شد، که از من بی‌سبب رنجیده‌ای

چند روزی شد، که از من بی‌سبب رنجیده‌ای
بهر قتلم، با رقیبان مصلحت‌ها دیده‌ای
خجلتی داری، به سوی من نمی‌بینی؟! مگر
اینکه با خود دشمنت فهمیده‌ام، فهمیده‌ای؟!
تا نماند از تو امیدی مرا، از غیر هم
چند روزی از برای مصلحت رنجیده‌ای
از محبت نیست مقصودت، فریب مردم است
اینکه احوال مرا، از دیگران پرسیده‌ای
غیر آذر، کز سموم دوریت در دوزخ است
هر شهیدی را که می‌بینیم، آمرزیده‌ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.