راز سخن

شمارهٔ ۱۲۴

در آن ساعت که به گرد تو ای خودکام می‌گردم

در آن ساعت که به گرد تو ای خودکام می‌گردم
دعا می‌گویم و، آماده دشنام می‌گردم!
کجا تاب شنیدن داری از قاصد پیامی را
که من از گفتنش بی‌صبر و بی‌آرام می‌گردم؟!
نمی‌آید اجل سوی من و، می‌گوید این: مسکین
ز درد هجر خواهد مرد و، من بدنام می‌گردم
ندارد احتیاج دام، صیادی که من دارم؛
من آن صیدم، که چون صیاد بینم، رام می‌گردم
به شوق گل پریدم ز آشیان، آذر ندانستم
که زود از بی‌پر و بالی، اسیر دام می‌گردم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.