شمارهٔ ۱۱۱
دلم، از بیکسی مینالد و، کس نیست دمسازش؛
دلم، از بیکسی مینالد و، کس نیست دمسازش؛
چو مرغی کو جدا افتاده باشد از همآوازش!
همانا، نامهٔ قتل مرا آورده از کویی
که خون میریزد از بال کبوتر وقت پروازش
بر آن در شب ز غوغای سگان بودم به این خوشدل
که در بزمش چو غیری خنده زد نشنیدم آوازش
به ظاهر از لبش خوردم فریب خنده، زین غافل
که پنهان خون مردم میخورد چشم فسونسازش
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.